تبليغاتX
حیرت

 

من ابراهیم و اسماعیل بودم

ایستاده به پیشگاه خدایان

خود

      به قربانی خود

                        تیغ بر گلو

 

اما نمی دانم

چرا این بار

هیچ گوسفندی

از آسمان

نازل نشد!

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 1:17 توسط رضا |

آنچه جوان در آینه بیند

پیر در خشت خام بیند

 

فکر کنم همۀ ما، اگر نه هزاران بار که صدها بار این بیت شعر را چه به همین صورت و چه به صورتهای دیگه شنیدیم.

عباراتی که دامنه وسیعی، از اشکال مودبانۀ "من چند تا پیرهن بیشتر از تو پاره کرده‌ام". . . "این موها تو آسیاب سفید نشده". . . "جوجه نشده خروس شدی". . . "غوره نشده مویز شدی" . . . تا اشکال صادقانه‌تر: نفهم. . . بی‌شعور. . . احمق. . . کله‌ات باد داره. . . جوونی. . . داغی. . . حالیت نیست. . . یه چند سال دیگه بگذره میفهمی چه غلطی کردی، را در برمی‌گیرند.

عباراتی که همگی بیان‌کننده روح غالب فرهنگ پدرسالارانۀ ایرانی است. باید حداقل چهارتا!! تارموی سفید داشته باشی تا بتوانی دهان باز کنی یا نظری بدهی. اگر چند بزرگتر در مجلسی نشسته باشند که حتی خود حرف زدن هم مثل هتک حرمت مقدسات است و تاوان سنگینی دارد . . . "وقتی چهارتا بزرگتر نشستن یه بچه خودشو نمیندازه وسط حرف بزنه". . . بگذریم. همه اینها شاید بهانه‌ای برای اعاده حیثیت از شعر زیبای مولانا بود. شعری که به طرز وقیحانه‌ای مثله و تحریف شده تا در خدمت اعتلای!! فرهنگ پدرسالارانه ما قرار گیرد.

شعر زیبای مولانا این است:

 

آنچه جوان در آینه بیند

پیر در خشت خام بیند

پیر، پیر عقل است ای پسر

نه سپیدی مو اندر ریش و سر

 

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 2:32 توسط رضا |

 

توی کوه همدیگر را دیدیم. کافه چناران. پنج نفر: یک دختر و پسر، دو مرد و یک زن.

از آن دو مرد یکی همسر زن است و دیگری دوست قدیمی مرد و زن. از آن چپ‌های قدیمی. این را از صحبتهای‌مان فهمیدم. زن با آن دوست قدیمی درباره موضوعی سخت بحث می‌کنند و شوهر با لذتی خاصی تنها نظاره‌گر است.

 

دختر و پسر هر دو حلقه دارند. معلوم است که تازه نامزد کرده‌اند. این را می‌شود از حرکات پسر فهمید. دخترک زیباست و پسر تمام حواسش معطوف به اوست. دست دختر را گرفته و رها نمیکند. تمام مدت. به هر نحو ممکن تلاش می‌کند در مرکز توجه دختر باشد. دائم حرف میزند و آسمان و ریسمان را به هم می‌بافد. حوصله همه را سر برده است.

 

برای عکس گرفتن که جابجا می‌شوند. از دست راست اول آن دوست قدیمی می‌ایستد. بعد زن. بعد دختر و پسر جوان و در سمت چپ هم شوهر زن.

عکاس که حاضر را می‌گوید، پسر دستش را دور شانه‌‌های دختر حلقه می‌کند!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 11:1 توسط رضا |

 

 پدر و مادر همسایه فردا از حج برمیگردند. دختر و پسر بزرگ خانه مدام میروند و می آیند. پسر با یک پارچه‌نویس می آید و با کمک دختر آن را داخل کوچه، جلوی خانه نصب می‌کند.

 

روی پارچه نوشته: حاج آقا رسول [. . ] و حاجیه خانم مهتاب [. . .] بازگشت شما را از . . .

 

نیم ساعتی نگذشته که از کوچه سر و صدایی بلند میشود. از پنجره نگاه میکنم. یکی از عموهای‌شان با عصبانیت مشغول حرف زدن با پسر است. چند دقیقه بعد پسر بالا میرود و پارچه را پایین می‌آورد.

 

فردا صبح که از خانه بیرون می‌آیم، پارچه را دوباره زده‌اند. چیزی کم شده است. نگاه می‌کنم. جای اسم کوچک زن را به طرز ناشیانه‌ای با قیچی بریده‌اند. . . از میان پارچه آسمان پیداست. . .

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 3:26 توسط رضا |

 

شاید در پس این اسطوره که آدمی اسما را از خدا آموخت و در نبردی نابرابر فرشتگان را مقهور دانش خویش کرد، حقیقتی نهفته باشد. پیش از ما جهان و هرچه در آن، بی‌نام بود. به تمامی یگانه. بی هیچ نیازی به آدمی.

 

ما آمدیم، بر هر چیزی نامی نهادیم و بدین‌سان اول فرشتگان و بعد طبیعت را مغلوب خویش کردیم. جهان پس از ما وحدانیت و یگانگی خویش را از کف داد.

 

در زمین برای درختان، کوه‌ها، جنگل‌ها . . . و در آسمان برای ستارگان و سیاره‌ها . . . زمانی که زمین و آسمان را بدین سان گرفتیم، رو به آن‌سوی آسمان نهادیم؛ فرشتگان و خدایان متولد شدند و نام یافتند. این گونه بود که از حیرت و هراس به در آمدیم. حیرانی ناشناخته‌ها. . . هراسِ ناشناخته‌ها. . . ما دیگر نه حیرتی داشتیم، نه هراسی، چرا که همه چیز را می‌شناختیم: نام همه چیز را می‌د‌انستیم. حالا دیگر خدا هم موجود ناشناخته‌ای نبود . . . می‌توانستیم با خیالی آسوده به کودک‌مان که با حیرتی وصف‌ناپذیر به «چیزی» می‌نگرد، سرخوشانه در پی‌اش می‌دود یا از آن می‌هراسد، بخندیم و با غروری خداوار نامی به زبان آوریم و او را نیز همانند خویش از حیرت و هراس به در آوریم.

 

طبیعت را تسخیر کردیم، ماوراء آن را نیز، آن‌گاه به خود رسیدیم و بر سر خود همان بلایی آوردیم که پیش از این بر سر تمامی جهان: ما هویت یافتیم!

 

حالا دیگر هیچ حیرتی در میان نیست، هراسی هم؛ ما حیرت و هراس را با هم از میان برداشته‌ایم.

حالا دیگر همه چیز را درباره همدیگر می‌دانیم و تمام تلاش‌هایِ پس از این اولین برخورد نمایشی فریب‌کارانه است، نمایشی که «شناخت بیشتر» نام دارد و تنها به معنای دانستن نام‌های بیشتر و برچسب‌های بیشتر است.

حالا دیگر من زیر خروارها نام مدفونم، تو نیز. . . و آنچه در پس این نام‌ها و برچسب‌ها زنده است و نفس می‌کشد اهمیتی ندارد. . .

 

نام‌های ما: نام کوچک‌مان، نام خانوداگی‌مان، اجدادمان، شهرمان، قوم‌مان، قبیله‌مان، کشورمان، مذهب‌مان، حزب‌مان . . . کتاب‌هایی که خوانده‌ایم، فیلم‌هایی که دیده‌ایم، آهنگ‌هایی که دوست داریم، آهنگ‌هایی که دوست نداریم، اشخاصی که می‌پرستیم، شغلی که داریم، مدرکی که گرفته‌ایم. . . سالی که در آن بدنیا آمده‌ایم، روز و ماه تولدمان . . . آری ما بسیار شده‌ایم. . .

 

این هویت چنان با گوشت و خون‌مان عجین شده است که حالا این نام‌ها «ما» هستند و ما این نام‌ها هستیم.

کافی است که تو مومن باشی و من ملحد تا خونم را مباح بدانی، من ایرانی باشم و تو افغان تا لایق زیستن ندانم‌ت، تو روشنفکر باشی و من عامی تا هر یک دیگری را به سخره بنشینم. . .

 

ما قلعه‌ای ساخته‌ایم و هر یک تا دندان مسلح بر در قلعه‌ی خویش ایستاده‌ایم، آماده برای دفاع از این قلعه، از این نام‌ها، برچسب‌ها، این هویت خود ساخته.

شاید . . . هر از گاهی. . .  یکی آن دیگری را به قلعه خویش دعوت کنیم. من نام‌های تو را می‌ستایم، تو نام‌های مرا، و ما می‌پنداریم که به هم رسیده‌ایم. . . نه این تنها خیالی است. خیالی که هر لحظه امکان فرو ریختنش می‌رود. . زمانیکه من یا تو یکی از نام‌های آن دیگری را نپذیریم. . . زمانیکه قلعه و هویت خویش را در خطر بینیم. . . آن زمان است که دیگر. . .

شاید تنها یک راه باقی مانده باشد، راهی نه چندان بیگانه: ماندن در قلعه خویش.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 20:35 توسط رضا |